محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
754
تاريخ الطبرى ( فارسي )
دو كره اسب سرخموى از جانب عرب مقررى داشت با قارچ تازه و خشك و پنير و چرم و ديگر كالاى عرب و اين كار عدى بود كه به زيد رسيد . و چون زيد به نزد خسرو اين مرتبه يافت دربارهء نعمان از او پرسيد كه ثناى او گفت و سالها به جاى پدر كار كرد و خسرو فريفتهء او شد چنان كه گاه و بيگاه به نزد وى مىشد . و چنان بود كه ملوك پارسيان را وصفى از زنان بود كه نوشته بود و به نزد ايشان بود و آن وصف را به ولايتها مىفرستادند ولى از ديار عرب چيزى نمىجستند و نمىخواستند . و خسرو به طلب زنان برآمد و زيد وصف مذكور را بنوشت و پيش وى شد و دربارهء كار خويش سخن كرد ، ، آنگاه گفت ديدم كه شاه دربارهء زنانى كه بايد بجويند نامه فرستاد و وصف را بخواندم و از كار خاندان منذر خبر دادم و دانم كه پيش بندهء تو نعمان از دختران وى و عمانش و كسانش بيشتر از بيست زن بر اين صفت هست . خسرو گفت : « دربارهء آنها نامه نويس . » زيد گفت : « اى پادشاه بدترين خوى عرب و نعمان آنست كه خويشتن را از عجم برتر شمارند و من خوش ندارم كه دختران را نهان كند و اگر به خويشتن روم فرصت اين كار نيايد . مرا بفرست و يكى از نگهبانان خويش را كه عربى داند همراه من كن . » و خسرو چابك مردى همراه وى كرد و زيد با وى حرمت و ملاطفت مىكرد تا به حيره رسيدند و پيش نعمان شدند و به تعظيم وى پرداخت و گفت : « شاه را براى كسان و فرزندان خود زنان بايد و ترا حرمت كرده كه كس سوى تو فرستاده . » نعمان گفت : « زنان چگونه بايد باشند ؟ »